تبليغاتX
صدای سخن عشق
کجا می توان برد این درد را؟

   با اینکه هیچ گاه نوشته ای رو در پشتیبانی یک گروه سیاسی ننوشته ام (ولی گفته ام!) و نخواهم نوشت، با این وجود گاهی برخی شخصیت ها و سرنوشت آنها را فراتر از اندیشه سیاسی شان باید دید. منش پروانه و داریوش فروهر و کشتار مظلومانه آنها بیگمان یکی از آن ماجراهاست. سالگرد مرگشان بهانه ای برای نگارش این یادداشت شد. هنگامی که آن حادثه رخ داد، به هیچ وجه پیگیر این موضوعات نبودم، اقتضای سنم هم نبود. تا اینکه چندین سال پیش روزی ، در شهر کتاب هفت حوض، با شعری در مجموعه "تا صبح تابناک اهورایی" از فریدون مشیری عزیز روبرو شدم که به این رویداد می پرداخت. این ترانه کنجکاوی مرا بر انگیخت و بر آنم داشت تا نگاهی ریزتر به آن رویداد بیاندازم. با آگاهی از زندگی عاشقانه آن دو بزرگوار و شیوه هولناک این جنایت در اندیشه و اندوهی بس عمیق فرو رفتم. ناجوانمردی و ستم کاری دل های آزادگان را سخت می آزارد، مهم نیست که بر چه کسی روا می رود. فریدون نیز احساسی چو من داشت، چون می سرود " کجا میتوان برد این درد را؟ "

 

یلی بود آن سرور ارجمند           نماد حماسه،ستون سهند

به بالا همانند سهراب گرد           ز پیکار می گفت و پا می فشرد

که باید برانداخت بیخ بدی                 سراپا همه فره ایزدی

دلیری همه عمر، ایران پرست              درفش گران قدر ایران ، به دست

چو کوهی گران بود در سنگرش            که در راه ایران چه ارزد سرش

دریغا دریغا دریغا دریغ              که اهریمنان بر کشیدند تیغ

به ماوای آن یل شبیخون زدند              به نامردمی دشنه در خون زدند

سحر در گشودند از آن قتلگاه            به خون غرقه دیدند خورشید وماه

مشبک تن از خنجر کین شده                 تن همسرش دشنه آجین شده

کجا می توان برد این درد را             ستمکاری ناجوانمرد را

بگیر ای جوان جای سرو سهی               که سنگر نباید بماند تهی !

درفش سرافراز را برفراز              که تا جاودان باد در اهتزاز !



"تقدیم به ملت بزرگ ایران و پرچمداران سر افرازش پروانه و داریوش فروهر که ناجوانمردانه کشته شدند" – فریدون مشیری

   

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 9:52  توسط   | 

بار دگر آن گونه توانمند توان بود

   این بار آهنگی از ایرج آتش به جان قلمم انداخت و . . . نمیدانم چرا با اینکه به درست یا نادرست تا کنون در انتخاباتی شرکت نکرده ام این روزها را دوست می دارم. شاید نمیدانم واژه درخوری نباشد، بهتر است بگویم نمی توانم این شور را به آسانی بیان کنم. این احساس زیبا از آنجا سر چشمه می یابد که در این روزها روحی از امید به دگرگونی و تلاش برای دستیابی به دنیایی زیباتر و بهتر در جان مردمان سرزمین مادری دمیده می شود. من کاری به پایه و بنیان این سخنان دلفریب ندارم. من چنین نمایشی را از دیدگاه دموکراسی ارزیابی نمی کنم. هر آنچه که باشد، من شنیدن این سخنان مدهوش کننده را دوست می دارم . سخنانی از این دست که ما کشتی گرفتار در آشوب میهن را به ساحل نجات رهنمون می کنیم، حقوق شهروندی را به افراد جامعه باز می گردانیم، فقر از جامعه رخت بر خواهد بست، بر بام دانش خواهیم ایستاد و سرود فتح خواهیم خواند . . .

نمیدانم چنین سرنوشتی را می توان برای ایران چشم داشت یا نه. نمیدانم چنین روزی را خواهم دید یا نه؟ نمی دانم ها بسیار گشت، بگذار از آنچه می دانم بگویم. میدانم که با اینکه آنجا نیستم هنوز امید به آبادانی و سربلندی آن رویای شیرین من است. می دانم که بخشی از هویت من است و سرنوشت آن به سر نوشت کسانی که دوستشان می دارم گره خورده است. می دانم که روح پاک اهورایی هنوز در آن زنده است و به جلوه های گوناگون تبلور می یابد . می دانم که بارها از فراز و نشیبها و همچنین از آزمون دشوار تاریخ سرافراز بیرون آمده است و بعد از نابودی دوباره از نو جوانه زده است.می دانم که خاک دشتش هر چه که باشد برای من بهتر از زر است. می دانم که به پاس هر وجب خاکی از آن ملک خون ها بر زمین ریخته شده و داغ ها در دل شقایق ها نهاده شده است و هر قطره خونشان چون خون پاک سیاوش درخت آزادی و آزادگی این سرزمین را آبیاری کرده است. مردانی در آن زیسته اند که پس از سالهای سال هنوز نامشان بر صفحه روزگار چون نگینی می درخشد و چون خاری در چشم دشمنان و عنودان بد گهر است. امیدوارم روزی با هم آوایی دیو پلید استبداد را برای همیشه در زندان دماوند آن در بند سازیم. هر اندازه این رویا دور دست و دشوار بنماید، به همان اندازه شدنیست. فردوسی کبیر که دم اهورایی اش تا ابد  تاجی والا بر سر پارسی زبانان نهاد، این امید را برای همیشه در ما زنده نگاه داشته است. کلامی که چون شاه به نامه های گیتی فخر می فروشد، را سروده و راه را نمایانده است. فریدون باز بیا و گوی سخن را از این ناتوان از نوشتن بربا که هم اکنون تنها یک ترانه ات در وجودم زمزمه می کند و آن این است، بار دگر آن گونه توانمند توان بود . . .     

این دفتر دانایی، این طرفه ره آورد،
الهام خدایی ست که « فردوسی توسی»
از جان و دل آن را بپذیرفت،
با جان و دل خویش، بیامیخت،
                     
بیاراست، بپرورد؛

         
ده قرن فزون است که در پهنه گیتی 
میدان شکوهش را،
  
کسی نیست هماورد!
 
ده قرن از این پیش 
آیا کسی دیده که این مرد
با آتش پنهانش 
با طبع خروشانش
سی سال، شب و روز، چه ها گفت، چه ها کرد.
 
امروز هنوز از پس ده قرن که این ملک
در دایره دوران گشته ست،
آیا چه کسی داند سی سال در آن عهد
بر این هنری مرد سخنور چه گذشته ست؟
 
انگیزه اش از گفتن شهنامه چه بوده ست
سیمای اساطیری ایران کهن را
آن روز، چرا گرد ز رخسار زدوده ست؟
سی سال، برای چه، برای که سروده ست!
 
می دید وطن را، سراپا همه درد است.
می دید که خون در رگ مردم 
افسرده و سرد است.
آتشکده ها خالی و خاموش
آزادی در بند
لبخند فراموش
بیگانه نشسته ست بر اورنگ
از ریشه دگرگون شده فرهنگ ...
می گفت که : - « هنگام نبرد است»
با تیغ سخن روی بدان میدان آورد.
 
سی سال به پیکار، بر آن پیمان، پیمود
جان بر سر پیکارش فسرده و نیاسود
وجدانش بیدار
ایمانش روشن
جام مایه شعرش همه ایرانی و ایران
طومار نسب نامه گردان و دلیران
نظمی که پی افکند،
کاخی که بنا کرد!
 
شهنامنه به ایران و ایرانی می گفت:
یک روز شما در تن تان گوهر جان بود!
یک روز شما بر سرتان تاج کیان بود
وان پرچمتان رایت مهر و خرد و داد
افراشته بر بام جهان بود!
 
شهنامه به آن مردم خود باخته می گفت :
بار دگر آن گونه توانمند، توان بود
 
این دفتر دانایی،
  
ای طرفه ره آورد
الهام خدایی
فرمان اهورا ست؛
روح و وطن ماست که فردوسی توسی
با جان و دل خویش بیامیخت، بیاراست، بپرورد؛
آنگاه چنین نغز و دل افروز و دلاویز
در پیش نگاه همه آفاق بگسترد

                                                                                 "فریدون مشیری"

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 8:59  توسط   |