تبليغاتX
صدای سخن عشق
بار دگر آن گونه توانمند توان بود

این بار آهنگی از ایرج آتش به جان قلمم انداخت و . . . نمیدانم چرا با اینکه به درست یا نادرست تا کنون در انتخاباتی شرکت نکرده ام این روزها را دوست می دارم. شاید نمیدانم واژه درخوری نباشد، بهتر است بگویم نمی توانم این شور را به آسانی بیان کنم. این احساس زیبا از آنجا سر چشمه می یابد که در این روزها روحی از امید به دگرگونی و تلاش برای دستیابی به دنیایی زیباتر و بهتر در جان مردمان سرزمین مادری دمیده می شود. من کاری به پایه و بنیان این سخنان دلفریب ندارم. من چنین نمایشی را از دیدگاه دموکراسی ارزیابی نمی کنم. هر آنچه که باشد، من شنیدن این سخنان مدهوش کننده را دوست می دارم . سخنانی از این دست که ما کشتی گرفتار در آشوب میهن را به ساحل نجات رهنمون می کنیم، حقوق شهروندی را به افراد جامعه باز می گردانیم، فقر از جامعه رخت بر خواهد بست، بر بام دانش خواهیم ایستاد و سرود فتح خواهیم خواند . . .

نمیدانم چنین سرنوشتی را می توان برای ایران چشم داشت یا نه. نمیدانم چنین روزی را خواهم دید یا نه؟ نمی دانم ها بسیار گشت، بگذار از آنچه می دانم بگویم. میدانم که با اینکه آنجا نیستم هنوز امید به آبادانی و سربلندی آن رویای شیرین من است. می دانم که بخشی از هویت من است و سرنوشت آن به سر نوشت کسانی که دوستشان می دارم گره خورده است. می دانم که روح پاک اهورایی هنوز در آن زنده است و به جلوه های گوناگون تبلور می یابد . می دانم که بارها از فراز و نشیبها و همچنین از آزمون دشوار تاریخ سرافراز بیرون آمده است و بعد از نابودی دوباره از نو جوانه زده است.می دانم که خاک دشتش هر چه که باشد برای من بهتر از زر است. می دانم که به پاس هر وجب خاکی از آن ملک خون ها بر زمین ریخته شده و داغ ها در دل شقایق ها نهاده شده است و هر قطره خونشان چون خون پاک سیاوش درخت آزادی و آزادگی این سرزمین را آبیاری کرده است. مردانی در آن زیسته اند که پس از سالهای سال هنوز نامشان بر صفحه روزگار چون نگینی می درخشد و چون خاری در چشم دشمنان و عنودان بد گهر است. امیدوارم روزی با هم آوایی دیو پلید استبداد را برای همیشه در زندان دماوند آن در بند سازیم. هر اندازه این رویا دور دست و دشوار بنماید، به همان اندازه شدنیست. فردوسی کبیر که دم اهورایی اش تا ابد  تاجی والا بر سر پارسی زبانان نهاد، این امید را برای همیشه در ما زنده نگاه داشته است. کلامی که چون شاه به نامه های گیتی فخر می فروشد، را سروده و راه را نمایانده است. فریدون باز بیا و گوی سخن را از این ناتوان از نوشتن بربا که هم اکنون تنها یک ترانه ات در وجودم زمزمه می کند و آن این است، بار دگر آن گونه توانمند توان بود . . .     

این دفتر دانایی، این طرفه ره آورد،
الهام خدایی ست که « فردوسی توسی»
از جان و دل آن را بپذیرفت،
با جان و دل خویش، بیامیخت،
                     بیاراست، بپرورد؛

        
ده قرن فزون است که در پهنه گیتی
میدان شکوهش را،
  کسی نیست هماورد!
 
ده قرن از این پیش
آیا کسی دیده که این مرد
با آتش پنهانش
با طبع خروشانش
سی سال، شب و روز، چه ها گفت، چه ها کرد.
 
امروز هنوز از پس ده قرن که این ملک
در دایره دوران گشته ست،
آیا چه کسی داند سی سال در آن عهد
بر این هنری مرد سخنور چه گذشته ست؟
 
انگیزه اش از گفتن شهنامه چه بوده ست
سیمای اساطیری ایران کهن را
آن روز، چرا گرد ز رخسار زدوده ست؟
سی سال، برای چه، برای که سروده ست!
 
می دید وطن را، سراپا همه درد است.
می دید که خون در رگ مردم
افسرده و سرد است.
آتشکده ها خالی و خاموش
آزادی در بند
لبخند فراموش
بیگانه نشسته ست بر اورنگ
از ریشه دگرگون شده فرهنگ ...
می گفت که : - « هنگام نبرد است»
با تیغ سخن روی بدان میدان آورد.
 
سی سال به پیکار، بر آن پیمان، پیمود
جان بر سر پیکارش فسرده و نیاسود
وجدانش بیدار
ایمانش روشن
جام مایه شعرش همه ایرانی و ایران
طومار نسب نامه گردان و دلیران
نظمی که پی افکند،
کاخی که بنا کرد!
 
شهنامنه به ایران و ایرانی می گفت:
یک روز شما در تن تان گوهر جان بود!
یک روز شما بر سرتان تاج کیان بود
وان پرچمتان رایت مهر و خرد و داد
افراشته بر بام جهان بود!
 
شهنامه به آن مردم خود باخته می گفت :
بار دگر آن گونه توانمند، توان بود
 
این دفتر دانایی،
  ای طرفه ره آورد
الهام خدایی
فرمان اهورا ست؛
روح و وطن ماست که فردوسی توسی
با جان و دل خویش بیامیخت، بیاراست، بپرورد؛
آنگاه چنین نغز و دل افروز و دلاویز
در پیش نگاه همه آفاق بگسترد

                                                                                 "فریدون مشیری"

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 8:59  توسط   | 

نمي خواهم بميرم

نخستین روز تولدی که دور از سرزمین مادری سپری می شود بهانه ای خوب برای نگارش یادداشت دیگری در وبلاگ شخصی می باشد. در واقع زادروز تنها نمادی است که گردش زمین و خورشید در قالب یک تقویم معین و افزون بر آن در یک مکان جغرافیایی خاص برای هر آدمی مشخص می کند. برای نمونه اکنون که این یادداشت را می نویسم روز میلادم در ایران به پایان رسیده است در حالی که در مکان کنونی هنوز  ادامه دارد.به حکم تقویمی که بر اساس سفر زمین به دور مهر رخشان بنا گشته بیست و دو سال از عمرم سپری شده است در حالی که در واقع سنم این مقدار نیست ! به این برهان که احساس می کنم در زندگی کوتاه خویش بعد از تجاربی خاص و یا دیدار با افراد ویژه ای از نو متولد شده ام. یاد جمله ای از شعر معروف آن شاعر پاک سرشت سهراب می افتم که می گقت: "اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیست! ".

امروز برایم پیامهای  تبریک بسیار فرستاده شد.جمعی از دوستان در پایان پیام این جمله معروف را آورده بودند که "صد سال زنده باشی" آری صد سال ! نا خود آگاه در اندیشه ای ژرف فرو رفتم.دیدم به راستی که نه تنها صد سال بلکه دوست ندارم روز دیگری را نیز بی دلیل به زندگی ادامه دهم. احساس آرامش زیبایی وجودم را فرا گرفت. آری زیستن بهانه می خواهد. بار دیگر واژه های شاعر اهورایی نازنین در گوشم نجوا و مرا نیز به نوشتن آن تشویق نمود. شعری که یک بار با خواندن آن از نو متولد شده بودم. از مرگ هراسی ندارم اما نمی خواهم بمیرم زیرا :

" نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

كجا بايد صدا سر داد ؟

                 در زير كدامين آسمان ،

                            روي كدامين كوه ؟

كه در ذرات هستي ره برد توفان اين اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد  پژواك اين فرياد !

كجا بايد صدا سر داد ؟

 

 فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمين كر ، آسمان كور است

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

 

 اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

 

 به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست

 

 نمي خواهم از اين جا دست بردارم  !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

                            با اين مهر ، با اين ماه

                            با اين خاك با اين آب ...

                                                     پيوسته است .

 

 مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

 

 جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

 

 نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

 

 خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

 

 

 نمي خواهم بميرم ، اي خدا  !

                             اي آسمان  !

                                     اي شب  !

نمي خواهم

             نمي خواهم

                          نمي خواهم

                                     مگر زور است ؟

 

                                                                                 "فریدون مشیری"

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 7:25  توسط   |