با عرض سلام مجدد خدمت دوستان گرامي اين بار ميخواهم قسمتي از كتاب شازده كوچولو نوشته آنتوان دو سن تگزوپري و با ترجمه شاعر و اديب و ترانه سراي بزرگ معاصر احمد شاملو را برايتان در اينجا بياورم و به تمامي دوستان عزيزم خواندن اين كتاب بسيار زيبا را پيشنهاد ميكنم:
" روباه پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی يکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عين همند همهی آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت ...خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم. روباه گفت: آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!شهريار کوچولو پرسيد: راهش چيست؟ روباه جواب داد: بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی .فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد. روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای دارد. شهريار کوچولو گفت: قاعده يعنی چه؟ روباه گفت: اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم. به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم. شهريار کوچولو گفت: تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم. روباه گفت: همين طور است. شهريار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازير میشود! روباه گفت: همين طور است. پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته. روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم!
به عنوان اولین یادداشت می خواهم سرگذشت یک آهنگ بسیار زیبا را از کتاب تصنیف ها ترانه ها و سروده های ایران زمین برایتان نقل کنم که آهنگ "رفتم و بار سفر بستم" می باشد که شعر این ترانه از نواب صفا آهنگ آن از علی تجویدی در دستگاه دشتی توسط هایده و بعدا کوروس سرهنگ زاده خوانده شده است و اما نقل از کتاب:(عکسهایی از این بزرگان موسیقی ایران زمین را نیز در پایین مشاهده می کنید)

در سالهای 1345-1346 تجویدی از من خواست که بر روی یک آهنگ او که در مایه دشتی ساخته شده شعر بگذارم پرسیدم خودت در مورد این آهنگ چه احساسی داری؟ گفت شعر ملودی اول را خودم ساخته ام" رفتم و بار سفر بستم " بلافاصله گفتم با تو هستم هر کجا هستم...اشعار این آهنگ را تمام کردم و دیگر از سرنوشت آن بی خبر بودم تا اینکه چند سال بعد با اجرای خواننده ای به نام هایده از رادیو ایران شنیدم تنظیم و اجرا بسیار خوب بود بعدا از تجویدی پرسیدم سابقه نداشت آهنگهایت را این گونه تنظیم کنی؟ گفت زیرا هنوز من اصول هارمونیزه را نزد استاد خالقی و استوار نیاموخته بودم او عادت داشت شعرهایی را که از من یا خواننده دیگری می گیرد نزد خود نگاه دارد تا خوانندهای مناسب اجرای آن بیابد در مورد آهنگ دشتی هم همین کار را می کرد و من هرگز خانم هایده را از نزدیک ندیدم ولی در یکی از سالها که از او پرسیدند که کدام یک از اجراهایت را بیشتر دوست داری؟ گفت رفتم و بار سفر بستم و بسیار تاسف آور بود زمانی که این خواننده نابهنگام درگذشت و همین تصنیف را در مراسم تشییع او می شنیدم"-(قصه شمع-خاطرات هنری نواب صفا ص556 )
رفتم رفتم رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانه من با یاد تو زنده ام عشقت بهانه من
پیدا شو چو ماه نو گاهی به خانه من تا ریزد گل از رخت در آشیانه من
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
آهم را می شنیدی به حال زارم می رسیدی
نازت را میخریدم تو ناز من را میکشدی
به خدا که تو از نظرم نروی چو روم ز برت ز برم نروی
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
اگر مراد ما برآید جه شود؟ شب فراق ما سر آید چه شود؟
به خدا کس ز حال من خبر نشد که به جز غم نصیبم از سفر نشد
نروی ای نفس ز پیش چشم من که به چشمم به جز تو جلوه گر نشد
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
رفتم رفتم رفتم رفتم